تبلیغات
خاطرات یاغی بازیه مریم وسپیده - دوست پسرکوچولوی باحساس من

خاطرات یاغی بازیه مریم وسپیده

عشق یعنی دل تپیدن برای دوست عشق یعنی جان من فدای اوست

سلام خوبید این آپم یه خورده طولانیه اما حتمابخونین وراجعبه احساسه پسره نظربدین...

بخداضررنمیکنین قول میدم 10دقیقه بیشتروقتتونونگیره

برای خوندن کامل مطالب  روی عنوان مطالب کلیک کنید

امروزتنهاداشتم ازمدرسه میومدم مریم دادش اومده بودیعنی نصف کمتروشوبه بعددادشش اومدبردتش منم تنهارفتم مایه نیم ساعت راه روبایدپیاده بریم البته باتاکسیم میرن اما مابیشتراوقات جزروزای بارونی پیاده میریم حالا،داشتم میومدم یه دفعه ای یه پسری حدودا5یا6ساله به نظرمیرسیدازیه کوچه اومدطرفم چشای روشن،موهای جوگندمی بامدل فشن کاملا سیخ خیلی بانمک بودلوپای براومده وکلاخیــــــــــــــــلی نازبود جلوموگرفت من قدم بلنده 180میشم اون یه مترفک نکنممیشدکمتربود سرشوکردبالاوتوچشام نیگا کرد بهم گف توخیلی خوشگلی دوست دختره من میشی همچین بازارواحساس گفت الهی بگردم....

روزانوی چپم نشستم توچشاش نیگا کردموزدم زیره خنده گف حرفم خنده داربودخیلی جدیومسمم بود توچشاش یه نیگاه انداختم احساسو میشدازچشای نازش خوندخودموکنترل کردم گف باهام دوست میشی عزیزم خواستم بزنم زیره خنده اما خودموکنترل کردم اونقدبااحساس وزاره خاصی میحرفید که نمیشد به سخره گرفتتش اگه یه پسره 18یا19ساله بودعشقه شوواقعیترین عشق توجهانه هستی برندازمیکردم گفتم باشه عزیزم من دوست دخترت حالا باید چه کنم خنده جالبی رولباش نقش بست توچشام چنددقیقه بدونه کلامی نگاه کردیه دفعه خنده لب پاک شدوجاشوبه یه دلهره دادمیشدازچهرش دلهره شوخوندگفتم چیشده گفت من چطوری باهات حرف بزنم من که گوشی ندارم بابام برام نمیخره من تودستم گوشیم بود گفت تو داری من که ندارم اشک توچشاش جمع شددلم براش سوخت گف ماله بابامواگه بگیرم میفهمه من باتودوستم اون وقت عینه دادش  علیم دعوام میکنه توچشام نیگا کرد یهو خندیدچشاش بیشترمیخندید گفت توواسم یه خط میخری یه خطه5تومنی بخدا تایه ماه نشده پولتومیدم ازتوجیبه بابام تک میزنم گفتم نه این کارو نکن بابات ناراحت میشه گفت پس قول میدم تمام پول توجیبیاموکه بابام هرروز برا مهدم میده بدم به تو خودم هیچی نمیخورم باشه ؟باشه قبوله دیگه گفتم باشه ازخوشحالی یه بوسه روصورتم زد گفت مرسی سپیده جونم گفتم تواسمه منو ازکجا میدونی؟میگه آخه اونی که باهات همیشه میاد صدات میکنه سپیذه گفتم حالا تواسمت چیه؟متولده چه سالی هستی؟گفت اسمم سیناس متولده 25/8/84.فقط5سالش بودواقعا ازیه پسری به سنوساله اون این حرفا.....داشتم دیوانه میشدم تااین حدبااحساس خلقته خداس دیگه دستشو گرفتمو بردمش  پارکه نزدیکه اونجا توراه بهم گفت دستت چقد گرمه گفتم آخه تا الان توجیبه کاپشنم بود توچرااینقددستات سرده گفت آخه تا الان سره کوچه منتظره تو بودم گفتم الان که ساعت 5/11توازکجامیدونستی ما زودتعطیل میشیم؟گف همینطوری زوداومدم میگفت وقتی دستات تودستمه احساسه آرامش بهم دست میده فک میکنم دوسم داری دهنم نیم مترباز مونداز یه پسره20سالم این حرفا بعیده رسیدیم به پارک خیلی خلوت بود رفتیم رویه نیمکت نشوندمش روپام توچشام نگاه کرد بعد چشش افتاد به لبم گفت لبات خیلی نازه گفتم مرسی همین طور داش به لبام نگاه میکرد یه دفعه ای گف یه لب بهم میدی؟جاخوردم مونده بودم چی بش بگم اگه جوابه رد میدادم دلش بدمیشکست آخه احساس کردم با تمام احساسه درونش این حرفو زد لب دادن به یه پسره5سالم گناه نیست یه خورده خجالت کشیدم بعدگفتم عزیزم این کارت زشتها دخترپسرنبایدبهم لب بدن گف من که اشکال ندارم آخه هنوزشیش سالم نشد خندم گرفت گفت بازم مسخرم میکنی؟گفتم نه عزیزه دلم کی جرات میکنه مسخرت کنه فدات شم گف این یعنی لب میدی؟لبخندزدموگفتم باشه لباشو گذاشت بینه لبام لبه پایینموگذاشت بینه لباشو زبون میزدو نمیدونم چطوربگم بهتون منم مجبورشدم لبه بالاشو بزارم بینه لبام بعده چنددقیقه گفت لبات بامزه بود خندم گرفت اما کنترل کردم نمیدونم چرا بدم نیومد ازش پرسیدم این کارو ازکجا یاد گرفتی گفت دادش حسینم همیشه جلومن ازاین کارا با نامزدش میکنه بعدش میگه لبات خوشمزه بود خندم گرفت آخه اون گف بامزه بود گفتم بقیه حرفاتوازکی یاد گرفتی گف ازوقتی که به دنیا اومدم یامامان بابام این حرفارو جلومن میزدن یا داداش علی باگوشیش این حرفارو میزد منم پیشش گوش میکردم.گفتم دیگه چی میدونی تمام کارای مامان باباشو تو شبا برام تشریح کردوازم پرسید چرا این کارارومیکنن؟گفتم تو که بزرگ شدی میفهمی .گفت باشه سپیده جونم خیلی وقتی این حرفارو میزد خجالت کشیدم با اینکه بچه بودو نمیفهمیدامابازم خجالت میکشیدم اینم ازشانسه گنده ماس دیگه نمیفهمم بینه این همه دخترکه ازاونجاردمیشن چرا منو انتخاب کرد من که با بقیه فرقی ندارم تازشم خیلیا ازمن خوشگلترهستن چرااونانه؟!!شایدقسمت بود جوابه این سوالو بهم گفت حالا موقعش بهتون میگم.بهش گفتم سینا جون مامان بابات چی کارن؟گف یکی کارمنده یکی پزشک هردوشون شبا ساعت 5/9میان خونه صبح میرن اون موقع میان من خوابم شبابعضی اوقات دیرترم میان شاید بعضی اوقات توهفته یه بارم نبینمشون جزپنجشنبه جمعه ها اوناوقتی میخوان برن مهمونی منومیزارن پهلودادش علی اصلامنودوست ندارن دادش علیم همش باگوشیش صحبت میکنه اصلا بهم نگاهم نمیکنه فقط یه چیزی میده من بخورم .الهی بمیرم براش دلم واسش سوخت اشک توچشاش موج میزد بهش گفتم شایدمشکلی دارن که نمیتونن میگه پس چراآجی عاطی رو میبرن؟گفتم آجی عاطی کیه؟گفت خواهرمه ازم کوچیکتره سه سالشه اونا فقط اونودوست دارن اصلا منو نمیخوان گفتم این طورنیست گفت هستش من میدونم دیگه جوابی نداشتم آخه حق بااون بود انگارواقعانمیخواننش .توچشاش نیگا کردم اشک کل چشاشوپوشوندعینه یه لایه ی ابریشمی که افتاده بود روچشاش ولی پایین نمیومد آخرش نتونست. اشکاش ریخت چسبوندمش به خودمو بغلش کردم دستاشو دوره گردنم حلقه زدانگشتاشوبه هم قفل کرد محکم بغلم کرد نمیدونم میفهمیدچطورمیگم یانه بلندبلندداشت گریه میکرد منم هیچی نگفتم فقط پشتشونازمیکردم بهم گفت تاحالامامانم منو اینطوربغل نکردمن توروازمامانمم بیشتردوس دارم  دلم میخواس بمیرم اما حرفاشو نشنوم واسه یه پسره 5ساله خییییییییلی حرفای گنده ای بود یه خورده شدساکت شدگفتم عزیزم توگشنت نیست؟چیزی نگفت اما صدای شکمشو میشنیدم خودشوازم جداکردوبالبخندتوچشام نگاه کرد بهش گفتم همینجابشین من برم دوتا ساندویچ بگیرم برگردم ولی قبلش یه زنگ به مامانم بزنم نگران نشه به مامانم گفتم دارم میرم کتابخونه دیرمیام حواسم نبودکه ساعت تازه 15/12هس مامانم گفت چرازودتعطیل شدین گفتم دمه عیده آخرین روزبودمعلم نداشتیم اومدیم گفت واس خودت یه چی بخرواست ناهارنمیگیرم دارم میرم آرایشگاه گفتم مامان جان پیروزبودیا یادت نیس؟گف ازرنگش خوشم نیومدگفتم تودربست اونجاباش نمیخواددیگه برگردی خونه گفت اون وقت شماکوفت میخورین خدافسی کردوبعدشم قطع کردسیناگف مامانم منم این هفته 5باررفت آرایشگاه گفتم توکه گفتی صبح زودمیره شب برمیگرده پس....گفت خانم مرخصی گرفت خندیدم گفتم بشین اینجاتابرم ساندویچ بگیرم برگشتم حساب کرد 2250تومن شدنه؟من هنگ کردم به جانه خودم بچه به این کوچیکی........

ماله خودشو خیلی سریع خورد من هنوزنصفش نکرده بودم بهم نیگاه میکرد نصفه بیشتره ماله خودمواززیرکندم دادم بهش اول قبول نکرد ولی معلوم بودگشنشه آخرش گرفت بش گفتم سیناچرا منو ازبینه این همه دخترانتخاب کردی؟گفت آخه خوشگلی.گفتم خیلی ازمن خوشگلترم هس چرااونا نه؟گفت اونامثه تومهربون نیستن....گفتم کی گف من مهربونم؟اصلاقبله اینکه باهم حرف بزنیم ازکجا فهمیدی؟گف تووقتی امیرعباس(دوستش)افتادزمین بغلش کردیو بوسیدیشو خاکه دستوپاشوپاک کردی تازه دستاش با اینکه خاکیو زخم بودروبوسیدی فهمیدم خیلی مهربونی خندم گرفت.بعده چنددقیقه بهم گفت یه باردیگه همونطوری بغلم کن بغلش کردم دستشو دوره گردنم حلقه زدسرشو گذاشت روشونم بعده چنددقیقه خواستم بگیرمش کنار که دیدم خوابه بردمش توکوچشون .ازیه پسره پرسیدم خونه سینا اینا کجاس؟بهم نشون داد؟رفتم دروزدم دادشش درو باز کرد دیدسینا توبغلمه تعجب کرد.باباداداشش کپی برابراصل عینه سینا بود.فرمه چشاش لباش موهاش فقط سایزش بزرگتربود.بهش گفتم میخوام باهاتون حرف بزنم گفت بفرمائید گفتم میتونم بیام تو تعارف کردوعذرخواهیم کردخواست سیناروازبغلم بگیره گفتم بهم بگین اتاقش کجاس بزارمش اونجا اتاقشوبهم نشون داد؟رفتم گذاشتمش روتختش تواتاقش همه چیزبود کلی اسباب بازی داشت کامپیوترم داشت روکامپیوترش چندتا فیلم بود اصلا برنامه کودک روشون نبود همش یاعاشقی بودیابازم عشقوعاشقی ببخشیدخیلی معذرت میخوام دوتاسوپرم توش بود اعصابم خوردشددوتاروبرداشتم بردم دادم به داداشش گفتم این چیه؟گفت ازاتاقه سیناگرفتینش پسره ی عوضی بازرفت تواتاقم آدمش میکنم رفتم جلودرگفتم اول بایدازروجنازم ردشی کشیدکنار رفتم پیشش همه چیوالا کارای مامان باباش توشبوبراش تعریف کردم اولش خندید بعدش خجالت کشید گفتم والله خجالتم داره بچه بیچاره ازم محبت گدایی میکردگفت حق باشماس. من کارم درست نبود آخه اون یه پسره تنهاوجوون تویه خونه درن دشت نبایدمیرفتم توبااون تعریفی که سیناکرده بودازش یه خورده ترسیده بودم حرفام که تموم شد قبله رفتنم رفتم تواتاقه سینا خواستم ببوسمش بیدارشدگف سپیده جونم میخوای بری گفتم آره عزیزه دلم گف میخوای تنهام بزاری؟گفتم نه بازم میام پیشت دستاشومحکم تودستام فشارمیدادگفت قول میدی؟گفتم ازنوعه مردونش لبخندزدوگفت دوست دارم گفتم منم همین طورعزیزم بوسیدمشوباهاش خدافسی کردم دره اتاقشو بستم داداشش داش نگامون میکرد گف اگه مام مثه این آقا خودمونو لوس کنیم مارم تا این حددوسمون دارن؟گفتم بروازاون کسی که میخوای واسش خودتوبقوله خودت لوس کنی بپرس به من چه گفت من که پرسیدم اماشما میگین بمن چه گفتم سینا خودشو لوس نمیکنه اون احساس داره اون دچاره کمبوده محبت شده یکیومیخواد که بهش محبت کنه دیواریم کوتاه ترازماله من پیدا نکرد اون دوست داشتنو فقط بینه بی اف جی افا میبینه اون منو جای مادرش یاخواهرش دوس داره اما چون تو، داداشت، مامان بابات، بهش اینجورعشقویاددادین اینطورازم محبت گدایی میکنه واقعابراکله خانوادتون متاسفم گفت شایدشمادرست بگین مابعده به دنیااومدنه خواهرم دیگه اونوندیدیم همه درگیره اون بودیم مامانو بابام اصلا بهش توجهی نمیکردن آخه اونا4تاپسردارنوازاولم یه دخترمیخواستن اونا مامان بابای منم هستن همین رفتاروبامنم میکنن حالا شما نمیشه یه خورده مثه سینا باهام برخوردکنین بابامام دل داریم به والله گفتم دلتونو بزارین واسه دوست دخترایی که صبح تاشب باشون حرف میزنین داشتم میرفتم گف سپیده خانوم لااقل شمارتونو بدین تا سینااگه دلتنگی کردبهتون بزنگم گفتم شما بدین من خودم میزنگم شمارشوگرفتم گفتم درجاگوشیومیدین دسته اونا چرتوپرتم تحویلم نمیدین افتادیابندازم؟گف بله افتاد دس شما دردنکنه ....پسره خوبی بود اگه یکی دیگه بود سوءاستفاده میکرد .والله نمیدونم هنوزم هاجوواجم پسربه این کوچیکی این حرفاوکارا بنظره من اون حتی معنیه حرفاشم نمیدونس همه روحفظ کرده بود اگه یه پسری بالغ تا این حداحساس داشت براهمیشه باهاش میموندمودنیاموبراش میدادم اما حیف که از10000تا به زوریکی در میاد که نسیبه خرشانساش میشه.راستی نظر یادتون نره حتما راجعبه احساسش نظربدین راجعبه رفتاره منم بگین خوشحال میشم مرسی خدافسسسسس
نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند 1389 ساعت 03:54 ب.ظ توسط سپیده ومریم نظرات | |