تبلیغات
خاطرات یاغی بازیه مریم وسپیده - دلم تنگه

خاطرات یاغی بازیه مریم وسپیده

عشق یعنی دل تپیدن برای دوست عشق یعنی جان من فدای اوست

سلـــــلام خوبیــــد؟دیگه این شده تیکه کلامم پنجشبه رفتیم سره خاک مادرجونم مرسی خدارفتگانه شمارم بیامرزه آرامگاه مادربزرگم نزدیک به خونشونه اکثره پنجشنبهابه اصراره عمم میریم خونشون عمم  ازراه دوری برای سره خاکش میاد یک ساعتوخورده ای فاصله داره اکثره پنجشنبهابعده فوت مادرجونم همه دوره هم جمعیم اون28/8/89عمرشوداده به شما خودت حساب کن چندماه میشه. اوایل این جمع بودن داغمونوبیشترمیکردوحالاخیلی بهتره اما عمه بزرگم هنوزم بیقراره ویکی ازعموهام. آخه خیلیییییییییییییی بهش وابسته بودن حالا بعده اینکه رفتیم سره خاک رفتیم خونه مادرجونم همه بودن منم اون روزش خیلی خسته بودم همه اتاقاپربود الا اتاقه مادرجونم هیچکس جرات نمیکنه بره توش میترسن الامن وعمه بزرگم عمه بزرگمم نمیزارن بره توش چون جای خالیه مادرجون اذیتش میکنه فقط من میرم من اعتقاد دارم این مرده تا موقعی که زنده بودوهرکاری میتونس بکنه کوچکترین آزاری به مانرسوندوهمه دوره سرش میگشتن وبه مظلومیت شهره بود اما حالاکه مرده ودستش ازهمه چی وهمه جا کوتاستوکاری ازدستش برنمیاد بخواداذیتت کنه واقعا مسخرس رفتم تواتاقش مادرجونم میگفت روتخت نمیخوابم اذیتمه همیشه یااکثره اوقات روزمین میخوابیدوجاشوروزمین پهن میکردخیلی جاش راحته ویه گرمای خاصی داره پتویی که وقتی مادرجونموداشتن میزاشتنش توتابوت گذاشته بودن سرشوتاکرده بودن مرتب کناره جاش روبالش گذاشته بودن منم حوصله نداشتم برم یکی دیگه بگیرم همونوانداختم روسرم.من روزمین عادت نیستم یااگه بخوام بخوابم بایددوتا بالش کنار دسته راستوچپم باشه من همیشه روشکم میخوابم نمیدونم چی شدکه اون روز هوس کردن صاف روبه سقف بخوابم پتورم چون سردبودانداختم روسرم باوجوداون دوتا بالش شده بودم هم هیکله مادرجونم آقازنگه پیامه گوشیمویه آهنگه ترسناک تو گوشیم داشتم گذاشته بودم یه صدایه هوهوی خاصیه بعدصدای بهم خوردن پنجرها میادخوشم میادازش.... پسرعموم دوسالشه مرتضی میدوعه میادتواتاق دروبازمیکنه میادزل میزنه به منو ماتش میزنه زنعموم میادتاببرتش منو میبینه کسی نمیدونسته من اونجام باباهمون موقع یکی ازدوستام پیام میده آقازنعمومو داشتی میره توشوک فک میکنه مادرجونم غش میکنه مرتضی بدو بدو میره عمه کوچکم که دور ازجون دور ازجون عینه سگ میترسه رو میاره عمم آنچنان جیغی میکشه که کله محله باخبرمیشن باباهمه میریزن تواتاق منم که بیدارشدم اومدم بلندشم پتو افتادروسرم آقاهمه زهرشون ترکیدرفتن ازپشت دروبستن حالا پیشه خودتون تصورکنیدمن چه حالی داشتم عمه بزرگم دروبازمیکنه میادتومنم فهمیده بودم قضیه ازچه قراره خواستم یه خورده عمموبترسونم اون اومدپتوروازسرم برداشت زل زد توچشام گفتم عمه جون بخدافقط خواستم دودقیقه بخوابم عمم خیلی آدمه باحالیه درعینه حال همه ازش حساب میبرن بقول بعضیا حکومتی براخودش داره بعدزدزیره خنده همه یواشکی ازبیرونه در تو رونیگاه کردن بابایه دفعه ای دیدم لشکره امام زمان رومن خراب شدن یکی ازاون طرف فحش میداد یکی میگفت جرات داری بگوعمه بره بیرون تا نشونت بدم آقااینارو بیخیال زنعموم به هوش میاد گوشیم دوباره یه پیام دریافت میکنه زنعموم زهره ترک میشه گناه داشت بیچاره منه بدبختم بزورتونستم ازمیون اونهمه کتکوفحش فرارکنم شبم هرچی شام بهم دادن خواستن ازدماغ دربیارن بهم گفتن برو ظرفاروبشورپسرعموم گفت منم کمکت میکنم میبینین تو روخدا. رفتیم توآشپزخونه با انبوهی از ظرفا مواجه شدیم پسرعموم گفت من غلط کردم گفتم بگیربتمرگ اینجا تا کتک نخوردی گفت باشه چشم همون اول زرنگی کردم یه قاشق برداشتم افتادم به جونه قابلمه نچسبه زنعموم بابا یه دفعه زنعمومو باجیغوداد جلوروم دیدم.گفت غلط کردم برو بیرون همشو خودم میشورم پسرعموم گفت ایییییییول دمت گرم عاششششششقتم خلاصمون کردی ازدسته این همه ظرف راستی اینم بنویسما عاششششششقتم تیکه کلامه بین نوهای خانواده ماست.راستی شبش خواب دیدم مادرجونمو نبشه قبرکردیم من ازمدرسه میرم خونه مادرجونم بینه راه تو آرمگاهو میبینم که جمعن میرم میپرسم چیشده میگن از قبریخ میومدبیرون نبشه قبرش کردیم درستش کنیم عمم یه چیزای سبزیو میاره بیرونونوازش میده  انگارکفنش بود بدنشم هنوزتجزیه شده نبودعجیب بودبرام عممو میدیم که انگار داشت ازگریه ی زیاد جون میدادسره خاکش.  من خواستم برم جلو مادرجونمو ببینمو ببوسمش دلم براش تنگیده بود اما مامانم دستموگرفت گفت نه نرو شبا ازترس خواب میبنی عمه کوچیکم بغض کرده بود هیچکس جراته جلورفتنوالاعمه بزرگم نداشت خیلی وحشتناک بود منم ازترس عین اون روز که برای اولین بارخبره فوتشو شنیدم شده بودم خیلی میترسیدم دستمو گرفتم جلودهنو نفسهای سخت میکشیدم اونقدسخت که نکشیدنش راحت تربود دلم میخواست بمیرم اما اون صحنه رونبینم خیلی ترسناک بودنمیدونم درک میکنیدیانه ....که یه دفعه ازخواب بیدارشدم یه نفسه راحت کشیدمو نشستم زار زار گریه کردمو به خاطراتمون فکرکردم به اینکه چقد دل تنگشم چقددوست دارم سرموبزارم روپاهاشواونم موهامونازکنه وبهم بگه که منو ازهمه ی نوهاش بیشتر دوست داره دوست دارم برگردم به دورانه کودکیموهی نازم کنهومنوبااین پادردش بزاره روکولشو بچرخونه وبگه عزیزم گریه نکن مامانت خوب میشه عموتورم میبره پیشش واینکه چقددوست دارم ببوسمشو اونم بگه قربونه لبات چقددلم واسش تنگ شده.....

بچها هرکی که اینو خوندتوروخدابراش یه فاتحه بخونین روحش شادشه راستی کسی تعبیره خوابمومیدونه؟ من سومین نفریم که این خوابومیبینم.

تاسلامی دوباره خدافسسسسسسس
نوشته شده در شنبه 21 اسفند 1389 ساعت 02:58 ب.ظ توسط سپیده ومریم نظرات | |