تبلیغات
خاطرات یاغی بازیه مریم وسپیده - یه اتفاقه بد

خاطرات یاغی بازیه مریم وسپیده

عشق یعنی دل تپیدن برای دوست عشق یعنی جان من فدای اوست

سلـــــــــــــــــــــلام به هیچکس،آخه کسی که نمیخونه مام فقط مینویسیم مهم نیست حاالا اگه بدونیدامروزچی شد!!!!

معلم فیزیکمون اول سال بهمون گف: من اومدم کلاس بلندنشین سلام نکنین صلواتم نفرستین آخه بچهااون روزنامنظم فرستادن منم گفتم بابام ازبچه گی تاحالابهم یادداده که به بزرگترازخودت سلام کن حتی اگه1روز یا1ساعت ازت بزرگ باشه معلم چیزی نگف مام هرجلسه صلواتمونومیفرستادیم بلندم میشدیم سلامم میکردیم حاالا مریم چون نمایندس بلندترصلواتومیفرسته تابچها جمعوجورشن امروزمعلم مایادتوکلاس مریمم که یه خورده ازبچهابلندترفرستاد گفت بروبیرون .....

بقیش دیگه توادامه مطلب

مریم گف:چرا؟! گف:این طرزصلوات فرستادن نیست مریم گف:چه ربطی داره من نمایندم میفرستم بچهاخودشونوجمع کنن تازشم شیش ماه اینطوری میفرستم حاالاامروزبدشد؟!معلم میگه اعصابم خورده بهت گفتم بروبیرون مریم گف:بروبابازدازکلاس بیرون منم داشتم وسایلموجمعوجورمیکردم از معلم پرسیدم میتونم بپرسم چرامریمو اخراج کردین؟!!!!!!گف:نه نمیتونی گفتم چرا؟!گف:چون اگه بپرسی توام اخرج میشی .منم که اصلا اهل کم اوردن نیستم دنبال یه راهیم میگشتم تا ازکلاس بزنم بیرون برم پیش مریم نمیخواستم تنهاباشه گفتم پس میپرسم .گف:بپرس گفتم:چرامریموانداختین بیرون؟!!بادست درونشون دادگفت بیرون منم ازخداخواسته گفتم چشم. رفتم بیرون مریم داشت ازتعجب شاخ درمیورد گف تواینجاچیکارمیکنی گفتم اخراجم کرد واسش تعریف کردم چیشدگف تودیوونه ای به قرآن گفتم عشق به رفاقت دیونمون کردچه کنیم یه جیگرکه بیشترنداریم.من فقط چون مریمواخراج کردنمیتونستم کلاسشوتحمل کنم رفتم بیرون ولی میدونم که کارم درست نبود  ولی چه کنیم .اونورکلاسیاهمشون دوستامونن ما نشستیم زیردره کلاس بلندبلندصلوات بابروبچ میفرستادیم کلی سروصداکردیم زدیموخندیدیم معلم داش دیوونه میشدعاقبت زنگ خوردمعلم نیومدبیرون بعد5دقیقه گفتم آقای خ زنگ خوردبیابیرون دیگه باباجوش اوردآخ جوش اورد اومدبیرون گف:شماحق ندارین تاآخرسال بیاین کلاس من مام دوییدیم دنبالش که باش حرف بزنیم گفتیم یه دلیل منطق پسند بگیدکه چرااخراجمون کردین؟اصلاگوش نکرد انگارنه انگارشه بچهاگفتن برین پیشه مدیرمارفتیم گفتیم بش که شفاعتمونوکنه باش حرف بزنه منصرفش کنه ازشانس ریدبه ریدشدمون مدیرگفت من دیگه خجالت میکشم بامعلماحرف بزنم هرروز یه دانش آموزمیادمام گفتیم مااخراج شدیم ازکلاس قبول داریم ولی تاحالا مزاحمتون شدیم؟!آخه اون درسازیادمهم نبودولی این فیزیکه تاسره کلاس نباشی هیچی یادنمیگیری مدیرگفت بخدانمیتونم دیگه آبروپیش معلما ندارم برین خانوادهاتونوبیارین تابزاریم برین کلاس بخداما شانسمون ریدس تانوبت به ما رسید اینطورشدخانم آبرونداره. مابخوایم بریم دریا، دریامیگه جونه مادرت نیا من میخشکم بایدازسه کیلومتری یه آفتابه آب ببریم آخ بخشکی شانس هِی که شانس نباشی .بسوزه پدره بدشانسی بابابسوزه.......

حالامایه تک زنگ دیگم که زنگه آخربودداشتیم راستی مریم میگفت اگه تادوجلسه دیگه رام نده پروندمومیگیرم میرم یه مدرسه دیگه نمیخوام فیزیکوبیوفتم حالاما تک زنگه اول شیمی داشتیم تکه دوم فیزیک تک زنگه اول قضیه روبرامعلم شیمی تعریف کردیم معلم شیمی گفت من باش صحبت میکنم  که راتون بده گفتیم نمیخوایم کسی شفاعت ماروبکنه خودمون میدونیم چیکارکنیم رفت بیرون فک کنم باش حرف زد وسایلمونوجمع کردیم داشتیم میرفتیم بیرون که گفت برین بشینین گفتیم مطمئنین؟!!!!!!!!!!!!گفت تانظرم برنگشت برین رفتیم نشستیمو.....

اینم ازامروز ما که همینظطوری گذشت عمرمونمونم به همین راحتی میره هرچی میمونه خاطرهاس چه بهترکه تلخاشوپاک کنیموشیریناشوبزاریم .....

مابااینکه زنگ اول یه خورده ترسیدیم اما خودمونو نباختیموجانزدیم...

شادیمونم ازدست ندادیم خدا نگهدارتا آپه بعدی........راستی یه نظری بدیدبفهمیم کسی هس که میخونه.....
نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 04:04 ب.ظ توسط سپیده ومریم نظرات | |